وقتی بهار بود، حس و حال حاکم بر لحظاتم از هر ترانه ای عاشقانه تر بود. الان شنیدن ترانه ها حس عاشقانه واسم بهمراه داره-چیزی که بهش میگن نوستالژی- ولی اون موقع هر لحظه زندگیم خودش زیباترین عاشقانه بود.
همیشه این نکته ظریف واسم سؤال بوده که آدمها بیشتر نوستالژی عشق رو، عشق احساس می کنن یا خود عشق رو؟
نظر شما چیه؟
دوستان گلم اگر حوصله ندارين بيخودي نخوانيد....بهار نوشت نيست.....
بالانوشت:
مهداد باز اشتباه برداشت کردی..............چقدر ما از هم پرتیم...منظورم از عاشق اون خانم دانشکده بود که تا مدتها بعد هم به مهدی میگفت تو چیز دیگری بودی {خب تو میدونستی که اون خانم اصلاً دانشجو نبود که بخواد همکلاسی باشه، کارمند بود. منم تمام همکلاسیهام رو مرور کردم و فقط دیدم که خود تویی. که با پاراگراف قبل و بهدش هم میخورد و مخصوصاً جمله های پاراگراف خودش.} ...چقدر پرتیم از هم! تو توی چه فضایی هستی من تو چه فضایی... {گفتم که مشکل در محتوای پیامهای توئه. جای تو بودم معذرت خواهی می کردم حتماً.} ...هیچی نیست که من بخوام به تو ابراز کنم که بین خودمان بماند تا آخر عمر... {گود. مرسی عزیز دلم} ...به زندگیت برس و اهلی کسی شو که حرف همو بفهمید {دیگه کسی رو اینجوری اهلی نکن، و به کسی که اهلیش کردی و اهلیش شدی تا آخرش عشق بورز.
وگرنه من هم هرگز نمی بخشمت. خوشبخت باشی! خدا نگهدار!}
نمیخوام جوابیه حرفاتو بنویسم....فایده ای هم نداره من چی میگم و تو چی!.....
بای
اين يك جوابيه نيست...يك اتمام حجت نيست...يك درد دل نيست ...يك قضاوت نيست...هيچي نيست
8 فروردين در پارك جمشيديه گفتي اگر اين رابطه نبايد باشد، هيچ مسيج و ارتباطي نبايد باشد از هيچ لحاظ...سخنان پشت همي گفتي مبني بر اينكه اين طرز تفكر من اشتباه است و با پسرهاي قبليم همين كارو از روي غفلت كردم(البته گفتي كه ايشالله ناآگاهي بوده و عمدي نبوده)
{من هم طرز تفکرم اینجوری نبود و نیست. اما در اثر مشاهدات بسیاری از تو و شاهد اذیت شدن خیلی از آدمهای بیچاره و از جمله خودم بودن، لااقل نسبت به تو اینجوری شدم. برای اینکه تو حواست به محتوای پیام (پیام به طرق مختلف کلمه، لحن و زبان بدن منتقل میشود) نیست. این رو در مقاله ای هم خوندم و بیشتر به این نکته پی بردم.در مجموعه روابط اجتماعی هرچقدر هم که صمیمیت وجود داشته باشه که خود من طرفدار این صمیمیت و راحتیم، محتوای پیام متناسب با نوع و زمینه روابط اجتماعی است و با روابط خاص دو جنس فرق می کنه و متأسفانه تو هیچوقت حواست به این تفاوت محتواها نبوده و نیست و همیشه این محتواها در پیامهای تو خلط میشده.هم شاهد بودم از بیرون و هم خودم کشیدم از درون.تماسها و کلام تو آدم رو وحشتناک احساساتی (+پشن) میکنه بدون اینکه پشت اون تماس و کلام احساس عمیق و با تعهدی وجود داشته باشه و این برای همه مشکل ایجاد می کنه)
و چرا تو شمال بهت مسيج زدم و وارد جرياناتم كردم...{موضوع همینه. یا من آدم خاص و صمیمی تو هستم و یا نیستم. هیچ حد وسطی وجود نداره عملاً. در صورتی که تو همیشه ناخودآگاه میخوای یه پسر در موقعیتی این نیاز به صمیمیت و خاص بودن تو رو برطرف کنه ولی آدم خاص تو نباشه. و اگه فکر کنه هست از طرف تو محکوم به توهم میشه!)
منم دو جمله گفتم كه مخالفم اما اكي اگه تو اينجوري مي خواي و فكر ميكني درسته، باشه........!سرم رفت قانون شكني نكردم...... به همين روش ادامه دادم تا به امروز.....سعي كردم تا حد امكان جوابي به نوشته هات ندم و شروع نكنم...اما خودت چندين بار ااينكارو انجام دادي...يعني قانوني كه خودت وضع كردي رونقضيدي....مثل هزاران هزار قانوني كه هميشه من متهم به مودي بودن و نامشخص بودن و نااكاه بودن بودم...اما به دستان تو وضع و پافشاري شد روش...بعدم بي قانوني شد.......(نامه را كاملا با لحن اروم اما محكم بخوان....هيچ غرض ورزي و خشمي توش نيست.باور كني يا نه. آرام و حتي خوبمممم){کاملاً باور کردم.دقیقاً همین لحن و محکم بودن و بی غرضی و بی خشمی و خوب بودن رو از متنت برداشت کردم و رو خودمم خیلی اثر آروم و خوبی داشت. بینهایت خوشحال شدم.خیلی با همیشه متفاوت بود و پر حوصله تر نوشته شده بود و اهمیت داده شده بود.}
مسيج با وبلاگ با ميل با تلفن و توييت و ..... با همه اينها چه فرقي داره؟!!خودمونو گول نزنيم ....هيچ فرقي نداره....چه بهار چه مهداد چه ...همه اينها منم و تويي.....ما كه ميدانيم!
{همانطور که گفتم این قانون ناشی از عدم اطمینان حاصل از غفلت تو از محتوای پیامهاته و اینکه پای محتوای پیامت نمی ایستی. وگرنه من که همیشه سراسر احساس و ابراز و عشق بوده و هستم. و همه اینها رو هم فقط و فقط در ارتباط با تو داشتم و دارم.}
باز هم قانون جديد: خانم (نام فاميل)و جمع بستن فعلها و چه ميدونم به بهانه سرافرازي جلوي همسر آينده من و خودت راه انداختي...
{این قانون نبود.خود تو ازش قانون ساختی و معنیهایی بهش نسبت دادی. من بنا به همون مراقبت از محتوای پیام و مواظبت از خودم و تو، لحن عام خودم را که در ارتباط با سایر آدمها به کار میگیرم به کار گرفتم که متأسفانه منجر شد به ناراحتی تو. بهت برخورد و احساسات من دوباره سر به فلک کشید از اون روز تا به حال. یعنی من در اتوماتیکم سعی کردم اینجوری نشه با اولین ارتباط بعد از خداحافظی ولی برخوردن به تو و عکس العملت باعث شد که بشه.)
خنده ام گرفت ....گفتم جواب ندهم ...بعدش گفتم نه بذار بگويم دنياي من بدون اين چيزها هم بخدا قسم ناپاك نيست...ديدم كه رويه ات را عوض كردي....خدا رو شكر كردم و ادامه ندادم.........{من اصلاً چنین فکری نداشتم و ندارم و این نشون میده که تو چقدر به من بدبینی و من رو در اصل قضیه درک نمیکنی و تهمت میزینی بهم اینجوری. و در واقع بازهم خودت میری در پنجره اول و فکر میکنی که اکی نیستی.)
كامنت خصوصي گذاشتي بنويسو چرا نمي نويسي...
{دیگه احساساتم غلیان کرده بود، نمی تونستم جلوشو بگیرم. من همینم که هستم همیشه. پاشم وای میستم.}
گفتم بي خيال جواب ندم بهتر است...ميل زدي تو رو خدا بنويس و بذار كم كم بيام بيرون..{نگفتم برای من بنویس یا جواب من رو بده. گفتم از خودت بنویس. من نیاز دارم که ازت با خبر باشم. بلاگ و تویتر میتونن به همین درد بخورن. بدون اینکه دیالوگی رد و بدل شه، خبر داشتن از همدیگه باشه.}
ميخواستم بگم من به خاطر تو اين وبلاگ رو نزدم كه به خاطر تو ببندمش...{این رو می دونم. ولی همیشه دوس دارم کارهایی رو که بخاطر من کردی رو هم بدونم. بخاطر خود خود من}
هر وقت احساس كردم وقت دارم و موضوعي دارم و چيزي دارد برايم، مينويسم و گرنه نمينويسم يا دير به دير مينويسم(يادمه اين هم محل بحث و اختلاف ما بود كه چرا نمي نويسي و چرا از روابط ما نمينويسيو لابد برات مهم نيست و ...{مشکل من ابراز نکردنهای تو بود. باعث همین گیر هم همین بود.هیچ جوری هیچ جا نمی فهمیدم این رابطه چقدر خوبه؟ بهار چقدر خوشحال و راضیه؟ برعکس، همش نگرانه، همش وای شوهر مهربانو اونجوری درومد!وای شوهر فلانی! وای شوهر فلونی! ... نکنه فلان... ! نکنه ... در حالی که ما داشتیم بهترین دوران رابطه و زندگیمون رو با هم بخوبی و زیبایی تجربه میکردیم. چی بگم!الانم یادم میاد اشکباره واسم و پر از افسوس! بهار از همان روز خاص شدن ما متفاوت شد.مطمئنم :(( }
و مثل تقريبا همه بحثهاي كه حول و حوش همين محورها بود.. كه رابطه درست اين است و اگر اينگونه نباشه بد است و در غير اين صورت رابطه كار نمي كند و هيهات اين رابطه خوب نيست و و حتما مشكل داريم و واي و فغان و و تمام لحظات معموليو حتي خوشايند ما با اين حرفها پر ميشد و تهش خستگي و استرس و فرسودگي و اذيت براي من و نمي دونم شايد واقعا لذت في نفسه در تمامي لحظات براي تو....نمي خواستم هيچ وقت اين چيزي رو كه فهميدم كه ايشالله درك درستي از درساي استاد داشتم و حس ميكنم درسته رو بگم.گفتم به من مربوط نيست و اگه بگم حتي ممكنه جور ديگه اي برداشت شه...اما حالا كه بحث رسيد اينجا ميگم:
تو بالغ فوق العاده پررنگي داري كه روابطتو مختل ميكنه(يه پستي راجع به اين موضوع نوشتم).منظورم رابطه عاشقانه است وگرنه در نقش يك برادر، پسر، دوست (حتي صميمي)و همكار، اين پررنگي ، بخوبي جواب ميدهد خودم هم تجربشو داشتم تو پايان نامه و ديدم چقدر كمك بود وعالي كار ميكرد..... گاهي كودكي يا والدي از داخل اين بالغ كارهايي انجام ميده كه كودكي و والديشو نشون ميده(همون جاهايي كه من ميگفتم كودكم با كودكت حال می کند)...اما تقريبا اينقدر كوچكه كه ديده نميشه.....استاد ميگفت بسيار بسيار سخته كه يك نفر در اين سه اختلال 1- بالغ پررنگ 2- كودك پررنگ و يا 3- والد پررنگ باشد و بتونه عوض شه و تغيير كنه و به تعادل برسه....
من اين موضوع رو در تو كشف كردم...ديدم چه روزهاي خوبي بود كه ما تو دانشكده دوست بوديم و حتي صميمي ترين بودي ومن حتي در بين همه ورور كردنا داستان پسرهاي دانشكده رو ميگفتم و تو در 98% موارد مثل يه ادم بزرگ بدون غرض ورزي ميذاشتي باهم تحليلش كنيم و يه عالمه چيز خوب...يا زمان انجام پايان نامه كه هنوزم كتاباي خط خطي پر كامنت رو ميبينم و حسرت ميخورم چرا خرابش كردم....
{آره درسته. این پایه و اساس زندگیه واسه من و جالبه که نمیدونم بهش میگی یا میگید بالغ اما من کودکم بیش از همه چیز از همین این چیزها لذت میبره و ارضا میشه و وقتی نیست بی لذته. اینه که همیشه حسرت فضای همکاری پایان نامه رو خوردم (چیزی که واسه تو اهمیت نداشت و هیچ تلاشی نکردی که چنین فضاهای مشترکی رو ایجاد کنیم همش و ادامه بدیم) و حسرت اون روزها (که بعد از خاص شدنمون همینجور ورور کردنات کم و کمتر شد. دیگه خیلی چیزها رو تعریف نمی کردی. دیگه اون شور و هیجان نبود. جاش خستگی بود. ناراحتی هایی بود که اگر میخواستی تعریف کنی ناراحت تر میشدی!!! پس نباید تعریف کنی! پس همش سکوت. (اما به جاش یه همکار پسر بود که همه اینها رو باهاش داشتی. همراهیهای کاری و حرفی. صبح تا غروب که باهم مشغول کارهای مشترک. شب هم تلفنهای طولانی برای تحلیل و حل و فصل امور که اون وسط هم طبیعتاً صحبتهای صمیمانه و شخصی اتفاق می افتاد. همش مواردی که ارزشهای زندگی من بود، بهترین لذتها و لحظات زندگیم بود و دیگه ازشون برخوردار نبودم. اصلاً اهمیت نداشت که اون فرد آدم خاص تو هست یا خواهد شد یا نه، مهم این بود که من بخاطر برخورداری از بدن تو با تو نمی خواستم ازدواج کنم بلکه برای برخورداری از همین چیزها بود که حالا باید هم فقدانشون رو میکشیدم و هم شاهد این که یکی دیگه به جام هست و دوبله در این حسرت میسوختم. بعدشم که اصلاً برنامه خارج رفتنتون هم باهم شد که زمان زیادی هم به این نحو گذشت، ولی خوشبختانه طرف بیخیال شد که این بیخیال شدن هم تحلیلهای خاص خودش رو داره). خلاصه شدیم دو آدم بی هیچ زمینه مشترک. دیگه نه پایان نامه ای، نه ورور کردنی! درصورتی که همین دو مورد راز بزرگیه برای ساختن یک زندگی مشترک استثنائی. راز بزرگیه در فرش نگه داشتن رابطه و محافظت از عشق و جلوگیری از خیانت.}
{حسرت میخوری که چی رو خراب کردی؟ اون رابطه دوستی رو و اون روزها رو؟ حسرت نخور، دلیلش رو بدون. همون عدم دقت در محتوای پیام. بخدا قسم خیلی مقاومت کردم. خیلی سعی کردم احساساتی برداشت نکنم.ولی دیگه نکشیدم. مخصوصاً دیگه یه جوری شده بود که انگار با این مقاومتم دارم باعث آزارت میشم.} {و اگه منظورت اینه که چرا اون فضا رو در رابطمون خراب کردی، آره باهات موافقم. این همراهیها بهترین چیز زندگیه و به یادماندنی ترین چیز. زمان مرگ آدم وقتی بر می گرده زندگیشو مرور می کنه همین کارها و همراهیهاست که حس خوشبختی وصف ناپذیری به آدم میده وگرنه بقیش که هم عامه و هم حسرت آور بیشتر. این چیزها به زندگی و رابطه معنایی فراتر میده. وقتی این شرکت رو زدم چه افکارو آرزوها که نداشتم و چی شد! البته هنوز هم دیر نشده که هیچ، شاید از لحاظی بهتر هم شده چون من و مهدی بازی رو یادگرفتیم و به سمت جدا مستقل هستیم.} {و اگه میخوای کلاٌ بتونی چنین روزهایی رو با آدمهای دگه ای در زندگیت باز هم داشته باشی، اول، مواظب باش ناخودآگاهت دچار حس و حالی غیر از اون مراوده اجتماعی نشه، و دوم محتوای پیامت از همه جنبه های کلمه، لحن و زبان بدن چیزی در زمینه های دیگه و بویژه خاص نداشته باشه. مطمئن باش هیچ مشکلی پیش نمیاد، مگر اینکه طرف مریض باشه که دیگه اصلاً هیچ نوع مراوده را نشاید.}
اين بالغ پررنگ تو، بالغ من رو ارضا ميكرد كاملا.....يه دختر چه ميخواد بجز اينكه فردي كه با اوست بدور از غيرتي بازي هاي مسخره، بدور از غيرمنطقي بازيهاي رايج امروزه.. و بدور از بازيهاي رواني رايج رو راست و صادقانه با دختري باشد و عاشقانه دوستش بدارد و ابراز كند؟!!!درك و فهم خيلي مسائل كه براي خيلي همسران بغرنج است رو تحليل كند و اطمينان قلبي بدهد كه اواينگونه نخواهد بود.....مطمئن باش اينها عاليه...ايده ال ميتونه باشه شايد ،واسه همينه اون دختر همكلاسي عاشق توست هنوز كه هنوزه!
{باور میکنی دفعه اول که این جملتو خوندم داشتم فکر می کردم که کدوم همکلاسیمون بود که عاشقم شده بود اون موقع؟ اونم به این دلیل. و تو هم می دونی که هنوز عاشقه؟!!! .... بعدش فکر کردم که یعنی داری خودت رو می گی؟!! ... هنوزم مطمئن نیستم! ... از بس که تو در ابراز مستقیم چنین چیزهایی سخت بودی و هستی. همین جمله هم کاملاً مستقیم نیست. اما اگه درست برداشت کرده باشم، همین هم کافیه تا هر چند سال که طول میکشه به پات وایسم و اگه عاشق کس دیگه ای نشدی و هنوز عاشق من بودی باهات ازدواج کنم. ولی جالبه که این صبر کردن رو میتونم ولی یک روز زندگی باهات بدون دریافت عشق رو نمیتونم.عشق صریح و مستقیم.به قول خودت رابطه کودک کودک.} {البته این حرف رو که به پات می مونم رو دارم در شرایطی میزنم که هنوز فقط و فقط اهلی شده توسط توام (که پیش از شروع رابطه خاصمون اهلی شدم توسط تو) و اگه کسی بتونه من رو اهلی کنه همانطور که تو در آن سالهای دانشگاه اهلیم کردی، نمی دونم چی میشه. به هر حال اهلی شدن من خیلی سخته و یکی از نگرانیام هم همینه.}{با این حال همیشه دعا می کنم اگه چنین چیزی پیش بیاد دوباره واسم، بعد از پیش آمدن چنین چیزی برای تو باشه. یعنی اول تو با شخص دیگه ای اهلی شده باشی و بعد من}
اما بهار فقط همين نبود.............!بهار كودك سرخوش شيطوني داره. بهار كودكي دارد كه از ساعت 8 تا 1 بعد از نيمه شب بدون خوردن مش*روب يه بند بالا پايين ميپره و ميرقصه و شيطنت ميكنه.....تا جايي كه داداش دوستش مياد كلي باهاش حرف ميرنه ببينه واقعا حالش خوبه و اوردوز نكرده كه بذاره رانندگي كنه.بهار كودكي داره كه تيكه ميندازه و همه رو ميخندونه...بهار كودكي داره كه عاشق هر بهانه كوچك و دم دستي(شايد از نظر تو سطحي) خوشحاليه....كودك بهار با آهنگاي ساسي مانكن بلند بلند ميخونه و وسط كلاس استاد با سيما و مرجان و دوست پسر مرجان ميرقصه..آهنگ غمگين گوش ميده گاهي گريه ميكنه واروم ميشه.گاهيم بلند بلند ميخونه و لذتشو ميبره..كودك بهار ميخنده گريه ميكنه عصبي ميشه تطبيق يافته ميشه و شيرين عسل مامان باباهاي دوستاشه...با يه غوره سرديش ميكند و با يه مويز گرميش!اين كودك بهار مثل خودخود فصل بهاره..........!(آموزه هاي استاد جهت داده يكمي اما تاييد و تقوييتش كرده زياد)
{مشاهدات مهداد: بهار در فضای دو نفره با فرد خاصش کم انرژی و ساکته. کلاً فضای درون عشق بیشتر واسش یه فضای حزن آمیزه. فضای خستگی. به صورت خودجوش عشق و شادی و لذتی در این فضا نداره و با عشقش مغروره (جالبه که در زمان قبل از خاص شدن مغرور نبود اصلاً). در عوض در اجتماع و در حضور دیگران آره پر از انرژی و شادابی. بهار از اون زنهایی میشه که من همیشه این سؤال رو دارم که آیا اینها که اینقدر رقصیدن رو دوست دارن و ازش لذت میبرن، در خانه خود و با همسر خود هم در حالی که هیچکس دیگری نیست، این لباسها رو می پوشن و با همسرشون و برای همسرشون اینگونه می رقصند؟ و از این کار لذت میبرند؟ به هیجان میان؟ شاداب میشن؟ حداقل به همون اندازه که در مهمانیها؟
بهار از اون زنها و مادرهاییه که برای همسر و فرزندانش یک والد پر رنگ داره و برای دیگران کودک تطابق یافته پر رنگ! و عمق خطرناکیه این رو نمی دونم چطور بیان کنم!}
{برعکس مهداد. مهداد پیش عشقش و تو خونش سراسر کودکه. سراسر انرژی و شادابی. در اوج خستگی، فقط به صرف بودن با همسر و فرزند انرژی میگیره. شیطنت میکنه.همش کودک. همش نوازش. همش لذت خودجوش. و طبیعاتاً وقتی با سردی و با والدی پررنگ مواجه میشه، و با غرور مخصوصاً، مدت زیادی دووم نمیاره. مهداد نیازی به مقبول دیگران و جمع بودن نداره. تأیید و انرژیش رو از اونها دریافت نمیکنه. زمانی اینجوری بود و به این نتیجه رسید که ابراز لطفو محبتها و تأییدهای دیگران حبابی بیش نیست. و اضافه تر اینکه موانع و محدودیتهایی است در برابر اینکه مهداد بتونه خودش باشه و خودش رو زندگی کنه. و در عوض باید نقشهایی بشه برای گرفتن تأیید و تمجید دیگران. مهداد نمی خواد نیازی به تأیید و تمجید دیگران داشته باشه و نمیخواد انرژی و شادابیش رو از دیگران بگیره و برای اونها صرف کنه. کودک تطبیق یافته مهداد خیلی کمه.} {شادی و پر انرژی بودن در اجتماع خوبه. من هم هستم. اما به شیوه خودم. و نکته جالب اینجاست که من شیوه دیگران رو میپذیرم ولی اونها شیوه من رو نه! ...
به هر حال این خوبه و لازمه که هر کس از فضاهایی که دوست داره برخوردار باشه و لذت ببره. زن و شوهر باید چنین زمان و فضایی رو به هم بدن در زندگی. که طرف برای خودش باشه. اما معیار این قضیه با اثراتش در اصل رابطه و فضای بین دو نفر مشخص میشه. اینکه آیا دو طرف از بودن با هم و در خونه زندگیشون شادترند و بیشتر لذت میبرند یا نه؟ اینکه آیا به صورت پایدار پشن بی حد و حصری به هم دارن یا نه؟ انقدر لذت از درون خودشون جوشش میکنه که در برابر طبایع انسانی مسلط و آسیب ناپذیر باشند یا نه؟ نکته ای مهم که در همه آدمها، فیلمها و داستانها و مقالات دیدم، نکته ای بود که هرچه ترا دعوت به کشفش کردم فایده ای نداشت و آخرش هم این نکته مهم را در نیافتی. این نکته اینه که انسان به طور طبیعی در مواجهه با غریبه ها (stranger) دچار هیجان و لذت میشه. این غریبه صرفاٌ به معنای آدم کاملاً ناآشنا نیست. بلکه طیفی است نسبی. و وقتی پای موضوعاتی چون هیجانات جنسی به میون میاد محدودش تنگتر هم میشه. تا جایی که یک زن و شوهر به دلیل با هم بودن دیگه هیچ هیجانی نسبت به هم و به بدن هم ندارند، در حالی که هر آدم دیگه ای پتانسیل عظیمی است از این هیجان. اونوقته که زنها و مردها فکر می کنند عشقشون مرده. فکر میکنن ازدواجشون اشتباه بوده. و هزار و یک فکر دیگه که هیچ ریشه ای نداره جز وضعیت هورمونی جنسی متعادل شده با همسرشون. و مواجهه با غریبه ها این تعادل رو به هم میزنه که در نتیجه هیجان و انرژی زیادی رو تولید میکنه که آدمها فکر میکنن اون عشق مرده و این خود عشقه. همین نکات سادست. زن و شوهری که دیگه نیازی به جلب توجه همدیگه ندارن. چون همدیگه رو دارن. و بر عکس، اون بیرون بینهایت آدم هیجان انگیز وجود داره که آدم دوست داره نظرشون رو جلب کنه. مورد توجه و تحسین و تأییدشون قرار بگیره.
حالا این طبیعت به معنی ناپاکی نیست. این یک طبیعته. برای همه. هم زن و هم مرد. و برای همه زوجهای تاریخ بشریت. اما تفاوت آدمها و عشقها و زوجها و زندگیها از همینجا شروع میشه. همینه که عشق نیاز به مراقبت و محافظت داره. همینه که عشق باید از درون بجوشه نه تحت تأثیر عوامل بیرونی باشه. همینه که نیاز با خواسته فرق میکنه. هر کس خودش باید نیازهای خودش رو برطرف کنه و فقط میتونه خواسته هایی از دیگران داشته باشه. خواسته هایی که نه به خودش و نه به هیچ کس دیگه ضرری نزنه. اینه که هر کس فقط خودش در برابر نیازهای خودش مسئوله و نهایتاً هیچ کس نیازهاش رو برآورده نمیکنه و در مورد دیگران هم در درجه اول مسئول خواسته های طرف خاصشه و بعد خواسته های دیگران بدون ضرر برای هیچکس.
خلاصه همه کودکیها و شادیها و لذتها خوبه در صورتی که ضمانت عشق و دوام و تازگی همیشگی اون رو به همراه داشته باشه، وگرنه من اسم اونها رو میزارم پشن سرگردان. این که یک روز به کسی احساس علاقه کنی و در اون ایجاد علاقه کنی تحت تأثیر طبیعی مکانیزم طبیعی هورمونها، و روزی هم بهش احساس بی علاقگی کنی بازم تحت تأثیر طبیعی همین مکانیزم و احساس علاقه به غریبه ای کنی باز هم تحت تأثر مکانیزمهای طبیعی (این مکانیزمها در زن و مرد، هر دو وجود داره)، من نمیدونم این چطور میتونه اون خوشبختیی رو که همه به دنبالشن به همراه داشته باشه.}
{مهداد کودکش فوق العاده با طبیعت حال میکنه و ارضا میشه. هر هفته به دامن طبیعت میره. درخت و سبزی میکاره. شخم میزنه. آبیاری میکنه. با عناصر مختلف طبیعت در ارتباطه و پویایی و رشدشون رو نظاره می کنه. اونها رو مدیریت میکنه تا به محصول برسه. چقدر لذت بخشه! هزار متر دیگه هم به زمنیمون اضافه کردیم و بزودی یه خونه هم میسازیم. پیش ساخته احتمالاً. مهدی و دوستش هم هزار متر کنارمون خریدن. هزار متر دیگه مونده که همش حسرت خوردم که کاش همه چی خوب پیش میرفت و تو و خانوادت میخریدین و لااقل یه مراوده خوبی برقرار می کردیم. (البته واقعیت اینه که فضاهای خانواده هامون خیلی باهم فرق دارن.) الان هم به احتمال زیاد میخوایم تو کل این قسمتهای باقیمانده سیب زمینی و کدو و خیار بکاریم. صاحب زمین حسابی دوستمونه.
خلاصه کار به صورت آزاد و مستقل، تفریح هم در دل طبیعت. این زندگی کامله فقط تو رو کم داره. هم در کار هم در همین طبیعت و هم در همه لحظات زندگی. که تو هم حق داری که اینجوری حال نمیکنی و فضای دیگه ای داری.} {راستی جوجه کباب کردم و از اینکه واسه همین کار ساده اونقدر از طرف تو احساس حقارت بهم دست داد کلی ناراحت شدم}
والد بهار، ايرادگير و طعنه زن و كنترل گر و عصبي و بشدت حمايتگر و گاهي غير قابل تحمله!!!!
{که همین حمایتگری روی پسرها اثراتی خاص و اهلی کننده داره که بهار به توهم متهمشون می کنه}
اما والدش بعد از اينكه يكم جيغ جيغ كرد و خالي شد دوباره بهار ميشه!والدش حتي به خاطر چيزي كه حس ميكنه صلاح ديگرانه خودكشي ميكنه و يكي نيست بگه بابا به تو چه(البته آموزه هاي استاد كمي بهترش كرده و اشالله بهترم ميشه)بالغ بهارم كه ديدي يه دختر فعال پر شور و هيجان با افكار ارمان گرايانه
{معنی این کلمه را متوجه نمیشم. آرمانگرایانه. چه مفهوم و معنیی داره؟ چه مصداقی مثلاً؟}
و گاهي لحن دستوري و اجرايي و عملي...بالغي كه لذتهاي دم دستي دوستانش در شمال اذيتش كرد و بالغي كه هب فكر بهترين است و نه فقط به فكر "خوب" و هزاران چيز ديگركه جنبه هاي مثبت م منفي دارد.{بالغ به دنبال مطلق نیست. بلکه این والده که به دنبال مطلقه. و برعکس بالغ بنا به شرایط به "خوب" فکر و بسنده می کنه و این باعث میشه کودکش هر لحظه بقدر کافی لذت ببره}
صميميت رابطه كودك كودك است تحت نظارت بالغ! همين و بس!
{این دقیقاً همون شناخت و اعتقاد منه که همیشه میگفتم و خیلی بیرحمانه و غیر منصفانه در اون پست تعریفی رو به اشتباه در دهان من گذاشتی: «صرفا تسهيم زياد زمان و گفتن غم و اندوه و شادي و دخالت همه جانبه در زندگي و كار»!!! وحشتناک بود ولی سکوت کردم. تعریف من این بود: بیان راحت عمیقترین آرزوها، ترسها، نگرانیها، شادیها، غمها، دغدغه ها، مشکلات و احساس ضعفها و مانند اینها به فردی خاص». اینها همون کودک نیست؟ یه کم دقت کن لطفاً. موضوع خیلی سادست. اینکه کنار طرفت راحت باشی و خود خودت باشی. و از این خودت بودن و از این بیان کردنها نگرانیی نداشته باشی. و حتی لذت ببری. اینکه هیچ ابهام و پیچیدگیی نباشه. یادته اون چشمه رو که می گفتم؟ اینها همون رابطه کودک کودک تحت نظارت بالغ نیست؟ بنظرت این خلاف صمیمیت نیست که من به دلیل تأسیس شرکت تحت فشار مالی باشم و نتونم راحت به تو بگم نگرانی و دغدغمو مخصوصاً بابت مخارج با هم بودنمون و کلاً حس کنم که چقدر فضاهامون از هم دوره و فاصله بین ماست... و وقتی بخوام اینها رو مطرح کنم قشقرقی به پا بشه که نگو و نپرس! ؟... صمیمیت دقیقاً همین رابطه کودک کودکه تحت نظارت بالغ و تو هنوز مفهومش رو کامل نگرفتی عزیز. اما مطمئنم که بالاخره می گیری ولو سالیان دراز طول بکشه و تجربه های فراوون ببره.}
{کلاً از مطالب کلاس نکات خوب و مفیدی رو می گی. مرسی. اما دو نکته هم هست که در همون کلاس اول هم بارها مطرح شد و بسیار مبتلابه بود در جامعه امروز ما و میان نسل ما. یکیش موضوع مغرور بودنه. این موضوع رو چطور شناختی؟ و آیا در خودت کنکاش کردی؟ و دیگری، موضوع واقعیت سنتی آدمها بویژه دخترها در پوسته ای مدرن. یعنی همون الگوی والد(مرد)-کودک(زن) که از جنبه حمایت و نوازش و تغذیه مورد خواست دخترها هست و از جنبه کنترل و امر و نهی و «حرف، حرف مرده» مورد خواستشان نیست. و این عمده ترین دلیل جداییها و طلاق در حال حاضر کشور ماست. آیا به نظرت تو دختری با این ذهنیت نیستی؟ آیا تو کسی نیستی که همش میخواد عشق و نوازش و حمایت و تغذیه دریافت کنه؟ و از اونور خودش والد، خودمحور و خودرأیه و بی توجه به بسیاری از مسائل؟
آیا تو اونقدر مدرن و پردانش شدی که بتونی به عنوان یک انسان همه نیازهات رو خودت برآورده کنه و فقط خواسته هات رو از طریق رابطه بالغ بالغ و کودک کودک تحت نظارت بالغ، به صورت متقابل برطرف کنی؟ آیا اگه خودت به همچین توانمندیی رسیده باشی، قادر هستی خلاف ذهنیت جامعه امروز و همه آدمهای محیطت که در جزئیات مدرن شده اند و در کلیات سنتی مانده اند رفتار کنی؟ قادر هستی از اونها تأثیر نپذیری و شادی خودت رو ضایع نکنی؟}
ديگه فكر ميكنم با اين نوشته جواب تمامي ميلهات و كامتهاتو حتي آخرين رو دادم....
{ا! جوابیه بود بالاخره؟ :D ولی مرسی،نوشته خیلی خوبی بود.واقعاً ازت ممنونم}
پس ديگه چيزي نميگم.....
موفق ببينمت و سالم و شاد و عاشق {خیلی برام دعا کن}
{می تونی هر وقت که بخوای هر جوری که بخوای به این همکلاسیت که عاشقشی عشق بورزی، ولی فقط مستقیم و صریح. و قول میدم اذیتی هم در پی نداشته باشه برات (اگه غیر مستقیم باشه قول نمیدما!) من قبل از خاص شدنمون اهلی تو شدم. الانم اگه مشکلی داشته باشم بیشترش مال همون موقع است. این کار تو نه تنها مشکلی به مشکلاتم اضافه نمیکنه که مشکلات حسرت خوردن بعد خاص شدنمون رو هم کم میکنه. و قول میدم احد الناسی بویی نمیبره. این عشق رو فقط منو توییم که میشناسیم و تا وقتی تو مستقیماً بخوای هست. اگه نخوای که هیچ. غیر مستقیمش رو هم نمی پذیرم به هیچ وجه. صادقانه هم بگمت که یه هدفم از این کار اینه که شاید واسه یه بار یا حتی مدت کوتاهی هم که شده لذت عشق خودجوش و مستقیم رو بچشی و ... حداقل در رابطه بعدی دیگه دیدگاه و رفتارت همین باشه و به رابطه فوق العاده و تضمین شده ای برسی.}
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
{خدا پشت و پناهت } {
مهداد}
بهار
مجموعه دلایل شناخته شده درست واشتباه برای ازدواج در دنیا: http://bit.ly/PfLaB